داستانی در مورد کوروش بزرگ
1- روزی کوپیس پیر مرد آشوری که سپاهی بزرگی داشت پیش کوروش آمد و خود را
زیر فرمان کوروش خواند و گفت اگه تو مرا همرزم خود بدانی وانتقام مرا از پسر شاه
پیشین آشور بگیری هر چه که دارم به تو خواهم داد زیرا او تنها پسر مرا کشته است.
کوروش پس از اطمینان از سخنان پیر مرد به او کمک کرد. پیر مرد تمامی ثروت خود را
به همراه تنها دخترش به کوروش بخشید. کوروش گفت من تمام هدایا را قبول میکنم و آنها
را به دختر و همسرش می بخشم همسر چنین دختر نیکویی را خودش باید انتخاب کند و من
در سپاه خود همرزمانی دارم که بسیار نیک منش هستند.
کوروش به او گفت در این پگاه دیدی که من به چه اندازه ثروتمند هستم تازه اینکه
چرا باید اینها را یکجا اندوخته کنم و از سود کشورم خارج کنم در ضمن می باید مکانی
در نظر گیرم ملازم و نگهبان برای آن گذارم. و فرمان داد به کرزوس که دارایی های
مردم را بازگردان و باید به خاطر چنین اندیشه ای مجازات شوی و به مردمان اضافه تر
از آنچه دادند برگردانی.

